{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Fix me| Part 16

-پس چرا وقتی باهاشم احساس آرامش میکنم؟ وا چرا چرت میگی مَرد‌..بخاطر قرصایی عه که میخوری، چرا ربطش میدی به اون پسربچه ی پُر رو؟
سرشو تکون داد و به سمت اتاقش حرکت کرد. وقتی رسید توی اتاق و روی تختش دراز کشید، صدای رعدوبرق رو شنید. تعجبی نداشت، به هرحال داشت بارون میومد و رعدوبرق یه چیز عادی بود. بلاخره چشماش برای بار دوم توی اون شب داشت سنگین میشد که صدای باز شدن در اتاقش رو شنید. آهی کلافه کشید.
-مینهو، گمشو بیرون خوابم میا-
+خفه.
تهیونگ نذاشت جمله ی جونگکوک تموم بشه، کوک وقتی صدای تهیونگ رو شنید عین برق گرفته ها پرید.
-اینجا چکار میکنی؟!
تهیونگ یه هودی سفید گشاد و بلند و یه شلوارک نسبتا شل سفید که تا بالای زانوهاش بود رو پوشیده بود، پوست سفیدش با اون لباس‌ها زیبایی خاصی رو ایجاد کرده بود. موهاشو سشوار کشیده بود واسه ی همین موهای فرفری و بِلوندش فرفری تر و نرم تر به نظر می‌رسید، بالشت سفیدش هم توی بقلش محکم چسبیده بود، خلاصه واقعا خوردنی بود.
+چیزه من..
سعی کرد حرفشو بزنه ولی صدای رعدوبرق باعث لرزشش شد و اونو منصرف کرد.
-بنال-...‌ یعنی چیزه حرفتو بزن. محض رضای فاک ساعت تقریبا چهار شبه!
+مسخره نکن ولی عین سگ از رعدوبرق میترسم!
-از بارون خوشت میاد از رعدوبرق میترسی؟
مرد اَبرو ای بالا انداخت و تی‌شرت مشکی ای که کنار تختش بود رو پوشید.
+خفه شو! کلا از صدای بلند فوبیا دارم.
-خب؟ الان چکار میتونم بکنم؟
+میشه پیشت بخوابم؟ فقط یه امشب..
-پرو نشو تهیونگ!
مرد آهی کشید.
+من واقعا میتَر-
صدای رعدوبرق شديدی اومد و تهیونگ از ترسش پرید رو جونگکوک، کوک مجبور شد تهیونگ رو از کمر بگیره تا تعادل هردوشونو حفظ کنه.
-تو...چکار کردی؟
تهیونگ تو همون پوزیشن یخ زده بود و خودش هم تعجب کرده بود؛ مرد که متوجه ترس واقعی تهیونگ شد، آروم کمرشو ول کرد و گذاشتش کنار خودش روی تخت.
-فقط همین یه امشبو، پُرو نمیشیا!
+مرسییی!
-حالا اگه جنابعالی اجازه بِدَن برای بار فاکینگ سوم سعی کنیم بخوابیم!
+باشه حالا تو اَم...
تهیونگ چشماشو چرخوند.
-فقط دردسری بچه..
مرد با صدای آرومی زیر نفس‌هاش زمزمه کرد.
+تقصیر خودته، اگه فقط صبر میکردی که اون "لاته" ی فاکیت خنک شه یا هرچی، الان راحت خواب بود-..
مرد حرف پسر رو قطع کرد.
-خفه میشی یا خفت کنم؟
تهیونگ که میدونست پسر بزرگتر جدی عه و واقعا قصد خفه کردنشو داره؛ ساکت شد.
تهیونگ روشو اونور کرد و سعی کرد بخوابه، وقتی چشماشو روی هم گذاشت بعد چند دیقه دوتا بازوی قدرتمند رو دور خودش حس کرد که اونو به سمت خودشون می‌کشیدن.
+هوی مرتیکه ی خر داری چکار میکنی؟ منحرف ولم کن!
دیدگاه ها (۰)

dark life = 40

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

ادامه پارت ۲تهیونگ به کفِ سنگیِ خونه نگاه کرد. اون واقعاً به...

برادر ناتنی

سناریو اورادکو

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹⁰درهای ...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط